چرا سیاست خارجی رضا شاه پهلوی در اواخر حکومتش عوض شد؟


وقتی دستور متحدالشکل کردن لباس و قضیه کلاه فرنگی به مرحله اجرا درآمد ، بهلول ، واعظ معروف در مسجد گوهرشاد مشهد ، شروع به نطق های شدیدی علیه این اقدام رضا شاه نمود و مردم به شدت تحریک شده و در خانه مراجع بزرگ مشهد اجتماع کردند . در این گیر و دار ، محمدولی اسدی ( مصباح التولیه ) که متولی آستان قدس رضوی بود ، می خواست قضیه را با نرمی و مدارا فیصله دهد ولی با صدور دستور حمله به متحصنین در مسجد گوهرشاد ، اوضاع تغییر کرد . علی اصغر حکمت ، وزیر معارف و اوقاف وقت ، در این باره می نویسد :
« شاه به محض رسیدن گزارش بست نشینی مردم در حرم امام رضا (ع) به مأمورین نظامی مشهد ، امر صریح کرد که اگر تا فردا صبح آن جماعت را متفرق نکنند ، هر آینه به بالاترین مجازات نظامی گرفتار خواهند شد .» هزاران نفر آماج گلوله های مأموران رژیم قرار گرفتند و صدها نفر به دستور شاه در حرم امام رضا (ع) به شهادت رسیدند.
محمدولی خان اسدی را در یک دادگاه نظامی محاکمه و سپس اعدامش نمودند . پس از مرگ اسدی ، هنگامی که در خانه او بازرسی هایی به عمل آمد ، در میان نامه هایش ، کاغذی از فروغی به دست آمد . اسدی ، پدر داماد فروغی بود . فروغی به طور دوستانه و خصوصی درباره رضا شاه به اسدی شرحی نوشته بود و این بیت را هم چاشنی مطالب خود کرده بود :
در کف شیر نر خونخواره ای
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای
نامه مزبور را ” آیرم ” برای شاه تلگراف کرد و رضا شاه با فریاد “زن ریش دار” (فروغی) را به خانه فرستاد و به جای او محمود جم در ۱۳ آذر ۱۳۱۴ به نخست وزیری رسید .

با رفتن فروغی ” سیاست خارجی ” به دست رضا شاه افتاد که از پیچیدگی ها و ظرایف آن بی خبر بود و این آغاز اشتباهاتی بود که به سقوطش انجامید . اما رضا شاه ۶ سال بعد از آن دوباره به سراغ فروغی رفت (۱)

اما چه دیر که رضا شاه همه چی را در عرصه بین الملل از دست داده بود و فقط تنها کسی که می‌توانست قدرت خاندان پهلوی را حفظ کند به ولیعهد بسپارد مرحوم فروغی بود.

ولی تاریخ همیشه تکرار می‌شود. و افراد دانا از آن پند می‌گیرند


(۱)مسعود بهنود ، دولت های ایران از سوم اسفند ۱۲۹۹ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ : از سید ضیا تا بختیار، تهران : سازمان انتشارات جاویدان ، ۱۳۷۰ ،ص ۱۷۸

بازتاب این مطلب در سایت : فارسی ۲۴

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند


و گفت: از نماز جز ایستادگی تن ندیدم،
و از روزه جز گرسنگی ندیدم.
آنچه مراست از فضل اوست، نه از فعل من.

-ذکر بایزید بسطامی
‏تذکرة الاولیاء’

تا حالا به دعا کردن، دعا خواندن فکر کردید. که چرا ما دعا میخوانیم؟
ما شیعیان ادعیه زیادی داریم برای خواندن پروردگارمان که بسیار زیبا هستند. دعای کمیل یکی از زیباترین دعاهای مفاتیح الجنان هست. سرشار از معانی عمیقی هست که با جان و دل آدمی پیوند می خورد. از دعاهای دیگری که پرمعنا و تأثیرگذارهست دعای جوشن کبیر می باشد. که شب‌های قدر خوانده می‌شود . معارفی که از این دعا بدست آوردم شناخت پروردگار عظیم بوده است . در این دعا عرصه شناخت خداوند است.بسیار عارفانه او را بیان کرده است.
به نظر من زیباترین و پرمعناترین تعریف و چستی دعا را می توان در کتاب «حدیث بندگی و دلبردگی» دکتر عبدالکریم سروش یافت. و به همین دلیل قطعه‌ی زیبا از این کتاب را برگزیدم . زیرا که چیستی معرفتی دعا رو بیان کرده و اسمش با خودشه است: «حدیث بندگی و دلبردگی….»


« دعا فقط صحنه خواندن خدا نیست که عرصه شناختن او هم هست؛ مونولوگ نیست، دیالوگ هم هست؛ سخن گفتنی دوسویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت؛ هم پالایش روح می شود، هم تقویت ایمان؛ هم دل خرسند می گردد، هم خرد و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر میشود و نه دستار، که سر را هم می بازد و نه به اضطرار عاقلانه که به اختیار عاشقانه می شکند. معشوق، همه وجود عاشق را از دل و جان و خرد می خرد و استیفا می کند و این سودای خوش عاقبت در صحنه پرصفای دعا صورت می گیرد که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.
در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتیاج این هم از اشتیاق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت هم از معرفت؛ هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت؛ هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی؛ هم از تسلیم هم از تعلیم. و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمند فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد……»
کتاب حدیث بندگی و دلبردگی مجموعه سخنرانی دکتر سروش پیرامون شرح دعای ابوحمزه ثمالی، دعای عرفه، درباره توبه و رابطه انسان خدا می باشد. پیش‌نهاد می‌کنم در این شب‌های ماه رمضان خوانش این کتاب را شروع کنید. تا شب‌های رمضان چیستی دعا و دیالوگ انسان و خدا را به‌تر از گذشته فهم نمائیم

این شب‌ها همه نیازمندان را دعا کنید. یا حق
پ.ن:……
تیتر برگرفته از شعر حسین پناهی است
برای اعتراف به کلیسا میروم
رودرروی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم
و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن میگویند(بشنوید)

رنج به مثابه سنگ بنا


اتفاقی داشتم نقد کتابی می خواندم از شخصیتی ناآشنا به نام « عطا الله صفوی » که احساس می‌کرد کمونیست تنها آرمان و راه رهایی بشر هست. و به سودای این رهایی به سرزمین شوراها می رود اما آنجا اشتباهی به جرم ورود غیر قانونی بازداشت می شود. منتقل می شود به اردوگاه اجباری و هفت سال بی‌گاری می‌کشد. بعد از مدتی کا.گ.ب متوجه می شود وی بی‌گناه است. آزاد می‌شود. اما باز ناامید نمی شود طبابت می‌خواند ، ازدواج می کند. زندگی تشکیل می‌دهد. حتی به ایران می‌آید در ایران بعد از انقلاب با وی بی مهری می شود. اما باز ناامید نمی‌شود در پی کسب و کار و زندگی می‌رود…. (ادامه داستان را در این مطلب بخوانید)

الغرض این مطلب  این‌که رنج اصلا امری زیبانیست. حالا اگر رخ‌داد باید سعی کرد از آن تجربه کسب کرد و از اندوه و رنج عبور کرد. ماندن در رنج هم‌چون باتلاقی‌ ست که انسان را به پوچی می‌رساند. به قول دوستی عزیز «رنج به مثابه سنگ بنا».

وقتی روز تولدت میشه حس می کنی که…


رو به سمت نور ایستاده‌ام
دلم برای تک‌تک شما تنگ است
خوب که دقت کنی
کوکِ بریده‌ی باد و
عطسه‌ی بی‌هنگامِ حباب هم
همین را می‌گویند.

دلم به جا نیست
پایم به راه نمی‌آید
هنوز چیزهای بسیاری هست

که دوستشان دارم.

فدای فهمِ ستاره در ظلمتِ بی‌چراغ!

وقتی روز تولدت میشه حس می کنی خوب یه سال دیگه رو گذروندی. حالا حساب و کتاب اینکه الان چند سالته هم خودش داستانی است. یه زمانی می‌رسه که دوست نداری سن‌ت بره بالا. دوست داری همون سـِندوسال بمونه یعنی تو این دنیا دگمه‌ی بود که همه چی رو استپ کرد. یعنی وایستا بابا چه عجله داری زود تند سریعی بری جلو که چی خبریه، حلوا که خیرات نمی کنند. ولی می‌بینی هیچی دست خودت نیست باید حرکت کنی. گذشته هم گذشته. خوب که چی حالا هی غــُر بزنی. باید حرکت کرد و رفت. اصلن باید بی‌خیال شمارش سال و ماه شد. با امید به آینده زندگی کنی.

من‌م بیست و نه سالم شد یعنی صداشو در نیارید یواش یواش دارم وارد دهه سی زنده‌گی می‌شم. مهم روزهایی که می‌آیند. و باید قدرشون رو بدونم.

بی‌خیال اصلن. همینی که هست . خودمو و آینده رو خوش است.

فدای فهمِ ستاره در ظلمتِ بی‌چراغ!

….پا نوشت :…….

ممنون از دوستانی که بصورتی تلفنی، اس ام اسی، فیس بوک و فرندفید تولد منو تبریک گفتند. بابا دم‌تون گرم که یاد من بودید

شعر اول متن از سید علی صالحی

اندر تفاوت فاجعه و خوشبختی


« سال‌ها پیش در یک کتابِ وحشت‌ناک خوانده بودم فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره دره اتفاق می افتد. در کتاب نوشته شده بود معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه‌ی رخ دهد. نوشته شده بود از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. در خوشبختی هم چند چیز باید هم‌زمان اتفاق بیفتد تا کسی خوشبخت شود. پول تنها کافی نیست. عشق تنها کافی نیست. شهرت تنها کافی نیست. اما اگر همه‌ی اینها با هم باشند شاید بشود گفت کسی خوشبخت شده است. از نظر نویسنده، تنها تفاوت آنها شاید این باشد که در خوشبختی انگار چیزها خیلی ضعیف بهم چسبیده‌اند و هرلحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبید‌ه‌اند و هر لحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبیدند دیگر هیچ وقت از هم جدا نمی شوند؛ چون وقتی اتفاقی افتاد دیگر نمی تواند آن را به حالت اول برگرداند.

نویسنده نوشته بود وقتی لیوانی شکست دیگر شکسته است. وقتی چیزی سوخت دیگر سوخته است. وقتی کسی روی سرسره رفت دیگر باید تا آخر شیب پایین برود. برگشتی در کار نیست. برای همین است که از نظر نویسنده‌ی کتاب، هر خوشبختی همیشه در معرض فروریختن و تبدیل شدن به فاجعه است اما فاجعه‌ها هرگز تبدیل به خوشبختی نمی شوند؛ حتی شاید شدت‌شان بیش‌تر هم بشود یا همانطور ثابت باقی بمانند اما به هر حال از بین نمی روند. به همین دلیل روز به روز به فاجعه‌ها اضافه می‌شود و از خوشبختی‌ها کم می‌شود. بعد نویسنده به عنوان نمونه‌ی شایع از تبدیل یک خوشبختی به فاجعه، با دقت شرح داده بود که چه طور عشق‌ها اول تبدیل می شوند به دوست داشتن‌های ساده، بعد به بی تفاوتی و گاه به نفرت و در نتیجه خوشبختی موقتی ِ مثل عشق تجریه می شود به یک فاجعه‌ی ماندگار. توی کتاب نوشته شده بود فاجعه مثل این است که به کسی چند گلوله شلیک کنیم؛ به طوری که گلوله‌ی آخر- به عنوان تیر خلاص – تو شقیقه‌اش شلیک کنیم.(۱)»

 

 

اما به نظر من این ذهن ماست که زندگی و اتفاقات مارا می سازد. طرز تلقی ما از وقایع پاسخی است از سوی ذهن به ما. شاید در وسط فاجعه باشیم اما می توان با تغییر نگزش فاجعه را نیک تفسیر کرد، و از فاجعه عبور کرد. به نظر من نویسنده اون کتاب درباره این موضوع بیش از اندازه در دام جبرگرایی افتاده است. انسان هم توانایی تغییر دارد. مهم خواستن ماست، مهم در نگرش ما و تغییر دادن این نگرش‌ها می‌باشد.

—–

(۱)منبع: از کتاب سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار، نوشته مصطفی مستور، ص ۴ ، نشر مرکز

چگونه انرژی مثبت پخش کنیم؟


حضرت محمد(ص) می فرمایند: « فرزندان خود را به نام های نیک خطاب کنید». آن چه می گوییم در حقیقت فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند. من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم

با استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت در سطی وسیع انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم. امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی
در اصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (باخودتان امتحان کنید) اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی ازدست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

برای مثال:

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت
به جای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی
به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟
به جای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی
که اینجا آشغال نمی ریزد
به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده
به جای فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت کمی دارم
به جای بد نیستم؛ بگوییم : خوب هستم
به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه
به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش
به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم : من سالم و با نشاط هستم
به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود
به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود
به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من
گذاشتید متشکرم
به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما
به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه
به جای مگه مشکل داری ؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟
به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست
به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم
شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه کرده و برای دیگران بفرستید…
وقتی بعد از مدتی همدیگر را می‌بینیم، به جای توجه کردن به نقاط ضعف
همدیگر و نام بردن از آن ها مثل:
چقدر چاق شدی؟”، “چقدر لاغر شدی؟”، “چقدر خسته به نظر می‌آیی؟” ، “چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟”، “چرا ریشت را بلند کردی؟” ، “چرا گرفته ای ؟”، “چرا رنگت پریده؟”، “چرا تلفن نکردی؟”، “چرا حال مرا نپرسیدی؟” و … بهتر است بگوییم : “سلام به روی ماهت”، “چقدر خوشحال شدم تو را دیدم”، و … عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء می کند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتماً درباره ی همدیگر اظهار نظر کنیم، وگرنه می‌شود که درباره ی موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم

——

منبع: ایمیل وارده

عضو خوراک مطالب شوید