راننده داد زد: ایستگاه طالقانی جا نمونی. چند تایی مسافر پیاده و سوار شدند. آخرین مسافر پیرزنی بود که خیلی اصرار داشت از در جلو سوار شود، ولی راننده قبول نمی کرد که نمی کرد آخر سر پیرزن گفت: مادر جون بذار من از در جلو سوار شوم خدا خیرت بده . راننده گفت: چقدر [...]
بایگانی ‘روزمره’
از نو می نویسم
شهریور ۴م, ۱۳۸۹
۲ دیدگاه
بیخیال تنگِ سینه قبرستونه چندی اینجا نبودم، و این وبلاگ هم به امان خدا رها بود. ولی از این به بعد بیشتر خواهم بود.
