<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رسم روزگار</title>
	<atom:link href="http://rasmerozegar.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rasmerozegar.com</link>
	<description>رسم نوشته های من پیرامون روزگار خویش</description>
	<lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 18:25:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>اندر تفاوت فاجعه و خوشبختی</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1391/02/life-2/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1391/02/life-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 May 2012 17:17:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات و کتاب‌گردی]]></category>
		<category><![CDATA[حسب حال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[ذهن ما]]></category>
		<category><![CDATA[فاجعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=635</guid>
		<description><![CDATA[« سال‌ها پیش در یک کتابِ وحشت‌ناک خوانده بودم فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره دره اتفاق می افتد. در کتاب نوشته شده بود معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه‌ی رخ دهد. نوشته شده بود از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">« سال‌ها پیش در یک کتابِ وحشت‌ناک خوانده بودم فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره دره اتفاق می افتد. در کتاب نوشته شده بود معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه‌ی رخ دهد. نوشته شده بود از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. در خوشبختی هم چند چیز باید هم‌زمان اتفاق بیفتد تا کسی خوشبخت شود. پول تنها کافی نیست. عشق تنها کافی نیست. شهرت تنها کافی نیست. اما اگر همه‌ی اینها با هم باشند شاید بشود گفت کسی خوشبخت شده است. از نظر نویسنده، تنها تفاوت آنها شاید این باشد که در خوشبختی انگار چیزها خیلی ضعیف بهم چسبیده‌اند و هرلحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبید‌ه‌اند و هر لحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبیدند دیگر هیچ وقت از هم جدا نمی شوند؛ چون وقتی اتفاقی افتاد دیگر نمی تواند آن را به حالت اول برگرداند.</p>
<p dir="RTL">نویسنده نوشته بود وقتی لیوانی شکست دیگر شکسته است. وقتی چیزی سوخت دیگر سوخته است. وقتی کسی روی سرسره رفت دیگر باید تا آخر شیب پایین برود. برگشتی در کار نیست. برای همین است که از نظر نویسنده‌ی کتاب، هر خوشبختی همیشه در معرض فروریختن و تبدیل شدن به فاجعه است اما فاجعه‌ها هرگز تبدیل به خوشبختی نمی شوند؛ حتی شاید شدت‌شان بیش‌تر هم بشود یا همانطور ثابت باقی بمانند اما به هر حال از بین نمی روند. به همین دلیل روز به روز به فاجعه‌ها اضافه می‌شود و از خوشبختی‌ها کم می‌شود. بعد نویسنده به عنوان نمونه‌ی شایع از تبدیل یک خوشبختی به فاجعه، با دقت شرح داده بود که چه طور عشق‌ها اول تبدیل می شوند به دوست داشتن‌های ساده، بعد به بی تفاوتی و گاه به نفرت و در نتیجه خوشبختی موقتی ِ مثل عشق تجریه می شود به یک فاجعه‌ی ماندگار. توی کتاب نوشته شده بود فاجعه مثل این است که به کسی چند گلوله شلیک کنیم؛ به طوری که گلوله‌ی آخر- به عنوان تیر خلاص – تو شقیقه‌اش شلیک کنیم.(۱)»</p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL"> <a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2012/05/23_2.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-636" title="دید زیبا " src="http://rasmerozegar.com/uploads/2012/05/23_2-300x197.jpg" alt="" width="300" height="197" /></a></p>
<p dir="RTL"><strong>اما به نظر من این ذهن ماست که زندگی و اتفاقات مارا می سازد. طرز تلقی ما از وقایع پاسخی است از سوی ذهن به ما. شاید در وسط فاجعه باشیم اما می توان با تغییر نگزش فاجعه را نیک تفسیر کرد، و از فاجعه عبور کرد. به نظر من نویسنده اون کتاب درباره این موضوع بیش از اندازه در دام جبرگرایی افتاده است. انسان هم توانایی تغییر دارد. مهم خواستن ماست، مهم در نگرش ما و تغییر دادن این نگرش‌ها می‌باشد.</strong></p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8211;</p>
<p dir="RTL"><span style="font-size: xx-small;">(۱)منبع: از کتاب سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار، نوشته مصطفی مستور، ص ۴ ، نشر مرکز</span></p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2012 |
دسته بندی : ادبیات و کتاب‌گردی, حسب حال |
<a href="http://rasmerozegar.com/1391/02/life-2/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1391/02/life-2/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1391/02/life-2/&title=اندر تفاوت فاجعه و خوشبختی" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1391/02/life-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه انرژی مثبت پخش کنیم؟</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1391/02/positive-energy/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1391/02/positive-energy/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 May 2012 18:20:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[مثبت اندیشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=631</guid>
		<description><![CDATA[حضرت محمد(ص) می فرمایند: « فرزندان خود را به نام های نیک خطاب کنید». آن چه می گوییم در حقیقت فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند. من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">حضرت محمد(ص) می فرمایند: « فرزندان خود را به نام های نیک خطاب کنید». آن چه می گوییم در حقیقت فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند. من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم</p>
<p dir="RTL">
با استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت در سطی وسیع انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم. امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی<br />
در اصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (باخودتان امتحان کنید) اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی ازدست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.</p>
<p dir="RTL">
برای مثال:</p>
<p dir="RTL">به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت<br />
به جای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی<br />
به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟<br />
به جای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی<br />
که اینجا آشغال نمی ریزد<br />
به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده<br />
به جای فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت کمی دارم<br />
به جای بد نیستم؛ بگوییم : خوب هستم<br />
به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه<br />
به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش<br />
به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم : من سالم و با نشاط هستم<br />
به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود<br />
به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود<br />
به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من<br />
گذاشتید متشکرم<br />
به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود<br />
به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما<br />
به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه<br />
به جای مگه مشکل داری ؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟<br />
به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست<br />
به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم<br />
شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه کرده و برای دیگران بفرستید&#8230;<br />
وقتی بعد از مدتی همدیگر را می‌بینیم، به جای توجه کردن به نقاط ضعف<br />
همدیگر و نام بردن از آن ها مثل:<br />
چقدر چاق شدی؟&#8221;، &#8220;چقدر لاغر شدی؟&#8221;، &#8220;چقدر خسته به نظر می‌آیی؟&#8221; ، &#8220;چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟&#8221;، &#8220;چرا ریشت را بلند کردی؟&#8221; ، &#8220;چرا گرفته ای ؟&#8221;، &#8220;چرا رنگت پریده؟&#8221;، &#8220;چرا تلفن نکردی؟&#8221;، &#8220;چرا حال مرا نپرسیدی؟&#8221; و &#8230; بهتر است بگوییم : &#8220;سلام به روی ماهت&#8221;، &#8220;چقدر خوشحال شدم تو را دیدم&#8221;، و &#8230; عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء می کند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتماً درباره ی همدیگر اظهار نظر کنیم، وگرنه می‌شود که درباره ی موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم</p>
<p dir="RTL"><a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2012/05/160246_536.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-632" title="مثبت اندیشی" src="http://rasmerozegar.com/uploads/2012/05/160246_536.jpg" alt="" width="285" height="145" /></a></p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;</p>
<p dir="RTL">منبع: ایمیل وارده</p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2012 |
دسته بندی : روزمره |
<a href="http://rasmerozegar.com/1391/02/positive-energy/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1391/02/positive-energy/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1391/02/positive-energy/&title=چگونه انرژی مثبت پخش کنیم؟" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1391/02/positive-energy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نخست باید آداب هم‌رهی دانست</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1391/02/hamrahi/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1391/02/hamrahi/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 14:15:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[حسب حال]]></category>
		<category><![CDATA[آداب همرهی]]></category>
		<category><![CDATA[بتولت برشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=626</guid>
		<description><![CDATA[نخست باید آداب همرهی دانست طریق یاری و راه موافقت آموخت بسا کس‌اند از این مردمان آری گوی، که دل به وسوسه راه دیگری دارند. بسا کس‌اند که جایی موافقان رهند، که خود نه جای هماهنگی است و همراهی. بدین سبب، نخست باید آداب هم‌رهی دانست.   نمایشنامه : آنکه گفت آری و آنکه گفت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نخست باید آداب همرهی دانست</p>
<p dir="RTL"><strong>طریق یاری و راه موافقت آموخت </strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">بسا کس‌اند از این مردمان آری گوی،</p>
<p dir="RTL">که دل به وسوسه راه دیگری دارند.</p>
<p dir="RTL">بسا کس‌اند که جایی موافقان رهند،</p>
<p dir="RTL">که خود نه جای هماهنگی است و همراهی.</p>
<p dir="RTL">بدین سبب،</p>
<p dir="RTL">نخست باید آداب هم‌رهی دانست.</p>
<p dir="RTL"> <a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2012/04/374627_233747936690832_109488102450150_578804_1340340339_n.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-627" title="هم‌رهی" src="http://rasmerozegar.com/uploads/2012/04/374627_233747936690832_109488102450150_578804_1340340339_n-300x170.jpg" alt="" width="300" height="170" /></a></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">نمایشنامه : آنکه گفت آری و آنکه گفت نه</p>
<p dir="RTL">برتولت برشت، ص ۱۵ ، ترجمعه مصطفی رحیمی، انتشارات آگاه</p>
</p><hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2012 |
دسته بندی : حسب حال |
<a href="http://rasmerozegar.com/1391/02/hamrahi/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1391/02/hamrahi/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1391/02/hamrahi/&title=نخست باید آداب هم‌رهی دانست" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1391/02/hamrahi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لحظات زندگی</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/09/life/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/09/life/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Dec 2011 18:06:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[حسب حال]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی، غنیمت، لحظات کوچک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=612</guid>
		<description><![CDATA[برای رسیدن به یک هدفی حرکت می کنیم. وقتی به هدفمان می رسیم. می‌بینیم زندگی همان مسیری بود که برای رسیدن به هدف فدایش کردیم. همون دوستی‌ها، اشک‌ها، لبخندها، شفقت‌ها بوده که توجه نکردیم پ ن: زندگی و خوشبختی امر بزرگی نیست. همین لحظات را باید غنیمت شمرد. © مهدی علاقبند در رسم روزگار, 2011 [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای رسیدن به یک هدفی حرکت می کنیم. وقتی به هدفمان می رسیم. می‌بینیم زندگی همان مسیری بود که برای رسیدن به هدف فدایش کردیم. همون دوستی‌ها، اشک‌ها، لبخندها، شفقت‌ها بوده که توجه نکردیم</p>
<p>پ ن: زندگی و خوشبختی امر بزرگی نیست. همین لحظات را باید غنیمت شمرد.</p>
<p><a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/12/my-sky.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-613" title="لحظات زندگی" src="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/12/my-sky-300x291.jpg" alt="" width="300" height="291" /></a></p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : حسب حال |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/09/life/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/09/life/#comments" target=_blank>3 نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/09/life/&title=لحظات زندگی" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/09/life/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتقام</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/09/entegham/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/09/entegham/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Dec 2011 16:52:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[حسب حال]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=608</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌های حقیر و کوچک دست به انتقام می‌زنند &#8212; پ ن&#8212;- امروز تو جلسه بحثی درباره اخلاق شد دوستی عزیز اینو مطرح کرد © مهدی علاقبند در رسم روزگار, 2011 &#124; دسته بندی : حسب حال &#124; لینک ثابت &#124; بدون نظر &#124; افزودن به خوشمزه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL"><strong>آدم‌های حقیر و کوچک دست به انتقام می‌زنند</strong></p>
<p dir="RTL"><a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/12/e03a9947-4ac4-426c-b1c4-c331e06107bd.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-609" title="آتش انتقام" src="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/12/e03a9947-4ac4-426c-b1c4-c331e06107bd-300x212.jpg" alt="" width="300" height="212" /></a></p>
<p dir="RTL">&#8212; پ ن&#8212;-</p>
<p dir="RTL">امروز تو جلسه بحثی درباره اخلاق شد دوستی عزیز اینو مطرح کرد</p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : حسب حال |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/09/entegham/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/09/entegham/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/09/entegham/&title=انتقام" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/09/entegham/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قصه ی &#8221; حسینقلی، مردی که لب نداشت&#8221; / احمد شاملو</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/06/shamlou/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/06/shamlou/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 11:24:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعرگردی]]></category>
		<category><![CDATA[احمد شاملو]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه عامیانه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کوچه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=597</guid>
		<description><![CDATA[احمد شاملو یکی از شاعران پرآوازه شعر نو ایران در اثر جاودانه  و سترگ «کتاب کوچه»  در صدد جمع آوری مجموعه‌ی از ترانه‌ها، امثال‌الحکم، ترانه‌های قدیمی و چیستان‌ها بوده است. این دانش‌نامه عظیم مجموعه‌یی از فولکور مردم ایران زمین می‌باشد.یکی از کارهای جالب شاملو در « کتاب کوچه » در نوع جمع آوری مطالبش هست. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="حسینقلی، مردی که لب نداشت / نقاشی: مهدخت امینی" src="http://3.bp.blogspot.com/_crYyw1VNPaU/S_UUwIrjjPI/AAAAAAAAAdw/sk6dxyLVhZA/s1600/mardi-ke-lab-nadasht-delawaz.jpg" alt="" width="463" height="378" /></p>
<p dir="RTL"><a href="http://www.shamlou.org/">احمد شاملو</a> یکی از شاعران پرآوازه شعر نو ایران در اثر جاودانه  و سترگ «<a href="http://www.ketab-kuche.org/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C">کتاب کوچه</a>»  در صدد جمع آوری مجموعه‌ی از ترانه‌ها، امثال‌الحکم، ترانه‌های قدیمی و چیستان‌ها بوده است. این دانش‌نامه عظیم مجموعه‌یی از فولکور مردم ایران زمین می‌باشد.یکی از کارهای جالب شاملو در « کتاب کوچه » در نوع جمع آوری مطالبش هست. سیستمی که کتابِ کوچه در آن منتشر می‌شود یک ویکی است یعنی همه‌ی کاربران می‌توانند به آن چیزی بیفزایند و این آرزوی احمد شاملو بوده‌است که بتواند با مشارکت مردم فرهنگ مردم را کامل‌تر کند. طریقه دیجیال شدن کتاب کوچه را می‌توانید در مصاحبه صدای امریکا با محسن عمادی ، شاعر ، مترجم و مدیر و صاحب امتیاز وب سایت رسمی احمد شاملو <a href="http://www.youtube.com/watch?v=fsD5rJOofqU">بشنوید</a>. و در <a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/614">اینجا گزارش </a>تیم کتاب کوچه از مراحل پیشرفت پروژه مطالعه نمائید.</p>
<p dir="RTL">اما شهرت اصلی شاملو به خاطر سرایش شعر است که شامل گونه‌های مختلف شعر نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌ می‌شود. شعری که در لینک زیر می‌شنوید یکی از آن ترانه‌های عامیانه‌یی است که احمد شاملو سرائیده‌ست.</p>
<p style="text-align: center;">بشنوید<br />
[فایل صوتی : برای گوش دادن ، پست کامل را ببینید]</p>
<p title="برگه بعد">&#8230;&#8230;&#8230;حاشیه بر متن&#8230;&#8230;&#8230;<br />
قصه ی &#8221; حسینقلی، مردی که لب نداشت&#8221;<br />
سروده ی احمد شاملو از دفتر شعر &#8221; در آستانه&#8221; / ۱۳۳۸ خورشیدی<br />
اجرا: هانیه سلیمی<br />
انتخاب و میکس موسیقی: کاوه حیدری<br />
ضبط: تهران / زمستان ۱۳۸۸ خورشیدی<br />
زمان : ۱۴ دقیقه ، حجم : ۶ مگابایت</p>
<p title="برگه بعد">منبع پادکست(<a href="http://delawaz.info/post-349.aspx">+</a>)<br />
موسیقی ها :<br />
زرد ملیجه، اثر استاد ابوالحسن صبا، آلبوم &#8221; به یاد صبا&#8221; ، گروه کامکارها<br />
قطعاتی از آلبوم &#8221; اوجاداغلار&#8221; موسیقی قشقایی : حسین حمیدی<br />
تصنیف &#8220;نگارا&#8221; در سه گاه ، آلبوم شش تصنیف قدیمی، نشر ماهور<br />
Persian love songs &amp; mystic chants / flute by:  duncon lomont<br />
نقاشی: مهدخت امینی</p>
<p title="برگه بعد"><span style="font-size: xx-small;">برای مطالعه شعر لینک بیشتر بخوانید این را کلیک نمائید</span></p>
<p title="برگه بعد"><span id="more-597"></span></p>
<p>یه مردی بود حسین‌قلی<br />
چشاش سیا لُپاش گُلی<br />
غُصه و قرض و تب نداشت<br />
اما واسه خنده لب نداشت.<br />
□<br />
خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟<br />
مهتابِ بی‌شب کی دیده؟<br />
لب که نباشه خنده نیس<br />
پَر نباشه پرنده نیس.<br />
□<br />
شبای درازِ بی‌سحر<br />
حسین‌قلی نِشِس پکر<br />
تو رختخوابش دمرو<br />
تا بوقِ سگ اوهو اوهو.<br />
تمومِ دنیا جَم شدن<br />
هِی راس شدن هِی خم شدن<br />
فرمایشا طبق طبق<br />
همگی به دورش وَقّ و وقّ<br />
بستن به نافش چپ و راس<br />
جوشونده‌ی ملاپیناس<br />
دَم‌اش دادن جوون و پیر<br />
نصیحتای بی‌نظیر:<br />
□<br />
« حسین‌قلی غصه‌خورَک<br />
خنده نداری به درک!<br />
خنده که شادی نمی‌شه<br />
عیشِ دومادی نمی‌شه.<br />
خنده‌ی لب پِشکِ خَره<br />
خنده‌ی دل تاجِ سره،<br />
خنده‌ی لب خاک و گِله<br />
خنده‌ی اصلی به دِله&#8230;»<br />
□<br />
حیف که وقتی خوابه دل<br />
وز هوسی خرابه دل،<br />
وقتی که هوای دل پَسه<br />
اسیرِ چنگِ هوسه،<br />
دلسوزی از قصه جداس<br />
هرچی بگی بادِ هواس!<br />
□<br />
حسین‌قلی با اشک و آه<br />
رف دَمِ باغچه لبِ چاه<br />
گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم<br />
مرده‌ی خُلقِ پاکتم!<br />
حسرتِ جونم رُ دیدی<br />
لبتو امونت نمیدی؟<br />
لبتو بِدِه خنده کنم<br />
یه عیشِ پاینده کنم.»<br />
□<br />
ننه‌چاهه گُف: «ــ حسین‌قلی<br />
یاوه نگو، مگه تو خُلی؟<br />
اگه لَبمو بِدَم به تو<br />
صبح، چه امونَت چه گرو،<br />
واسه‌یی که لب تَر بکنن<br />
چی‌چی تو سماور بکنن؟<br />
«ضو» بگیرن «رَت» بگیرن<br />
وضو بی‌طاهارت بگیرن؟<br />
ظهر که می‌باس آب بکشن<br />
بالای باهارخواب بکشن،<br />
یا شب میان آب ببرن<br />
سبو رُ به سرداب ببرن،</p>
<p>سطلو که بالا کشیدن<br />
لبِ چاهو این‌جا ندیدن<br />
کجا بذارن که جا باشه<br />
لایقِ سطلِ ما باشه؟»</p>
<p>دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گه<br />
گرچه یه خورده لَق می‌گه.<br />
□<br />
حسین‌قلی با اشک و آ<br />
رَف لبِ حوضِ ماهیا<br />
گُف: «ــ باباحوضِ تَرتَری<br />
به آرزوم راه می‌بری؟<br />
میدی که امانت ببرم<br />
راهی به حاجت ببرم<br />
لب‌تو روُ مَرد و مردونه<br />
با خودم یه ساعت ببرم؟»</p>
<p>حوض‌ْبابا غصه‌دار شد<br />
غم به دلش هَوار شد<br />
گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چی<br />
اگر نَخوام که همچی<br />
نشکنه قلبِ نازِت<br />
غم نکنه درازِت:<br />
حوض که لبش نباشه<br />
اوضاش به هم می‌پاشه<br />
آبش می‌ره تو پِی‌گا<br />
به‌کُل می‌رُمبه از جا.»</p>
<p>دید که نه وال‌ّلا، حَقّه<br />
فوقش یه خورده لَقّه.<br />
□<br />
حسین‌قلی اوهون‌اوهون<br />
رَف تو حیاط، به پُشتِ بون<br />
گُف: «ــ بیا و ثواب بکن<br />
یه خیرِ بی‌حساب بکن:<br />
آباد شِه خونِمونت<br />
سالم بمونه جونت!<br />
با خُلقِ بی‌بائونه‌ت<br />
لبِتو بده اَمونت<br />
باش یه شیکم بخندم<br />
غصه رُ بار ببندم<br />
نشاطِ یامُف بکنم<br />
کفشِ غمو چَن ساعتی<br />
جلوِ پاهاش جُف بکنم.»</p>
<p>بون به صدا دراومد<br />
به اشک و آ دراومد:<br />
« حسین‌قلی، فدات شَم،<br />
وصله‌ی کفشِ پات شَم<br />
می‌بینی چی کردی با ما<br />
که خجلتیم سراپا؟<br />
اگه لبِ من نباشه<br />
جا نُوْدونی م کجا شِه؟<br />
بارون که شُرشُرو شِه<br />
تو مُخِ دیفار فرو شِه<br />
دیفار که نَم کشینِه<br />
یِه‌هُوْ از پا نِشینه،<br />
هر بابایی میدونه<br />
خونه که رو پاش نمونه<br />
کارِ بونشم خرابه<br />
پُلش اون ورِ آبه.<br />
دیگه چه بونی چه کَشکی؟<br />
آب که نبود چه مَشکی؟»</p>
<p>دید که نه والّ‌لا، حق می‌گه<br />
فوقش یه خورده لَق می‌گه.<br />
□<br />
حسین‌قلی، زار و زبون<br />
وِیْلِه‌زَنون گریه‌کنون<br />
لبش نبود خنده می‌خواس<br />
شادی پاینده می‌خواس.</p>
<p>پاشد و به بازارچه دوید<br />
سفره و دستارچه خرید<br />
مُچ‌پیچ و کولبار و سبد<br />
سبوچه و لولِنگ و نمد<br />
دوید این سرِ بازار<br />
دوید اون سرِ بازار<br />
اول خدا رُ یاد کرد<br />
سه تا سِکّه جدا کرد<br />
آجیلِ کارگشا گرفت<br />
از هم دیگه سَوا گرفت<br />
که حاجتش روا بِشه<br />
گِرَه‌ش ایشال‌ّلا وابشه<br />
بعد سرِ کیسه واکرد<br />
سکه‌ها رو جدا کرد<br />
عرض به حضورِ سرورم<br />
چی بخرم چی‌چی نخرم:<br />
خرید انواعِ چیزا<br />
کیشمیشا و مَویزا،</p>
<p>تا نخوری ندانی<br />
حلوای تَن‌تَنانی،<br />
لواشک و مشغولاتی<br />
آجیلای قاتی‌پاتی<br />
اَرده و پادرازی<br />
پنیرِ لقمه‌ْقاضی،</p>
<p>خانُمایی که شومایین<br />
آقایونی که شومایین:<br />
با هَف عصای شیش‌منی<br />
با هف‌تا کفشِ آهنی<br />
تو دشتِ نه آب نه علف<br />
راهِشو کشید و رفت و رَف<br />
هر جا نگاش کشیده شد<br />
هیچ‌چی جز این دیده نشد:<br />
خشکه‌کلوخ و خار و خس<br />
تپه و کوهِ لُخت و بس:<br />
قطارِ کوهای کبود<br />
مثِ شترای تشنه بود<br />
پستونِ خشکِ تپه‌ها<br />
مثِ پیره‌زن وختِ دعا.</p>
<p>« حسین‌قلی غصه‌خورک<br />
خنده نداشتی به درک!<br />
خوشی بیخِ دندونت نبود<br />
راهِ بیابونت چی بود؟</p>
<p>راهِ درازِ بی‌حیا<br />
روز راه بیا شب راه بیا<br />
هف روز و شب بکوب‌بکوب<br />
نه صُب خوابیدی نه غروب<br />
سفره‌ی بی‌نونو ببین<br />
دشت و بیابونو ببین:<br />
کوزه‌ی خشکت سرِ راه<br />
چشمِ سیات حلقه‌ی چاه<br />
خوبه که امیدت به خداس<br />
وگرنه لاشخور تو هواس!»<br />
□<br />
حسین‌قلی، تِلُوخورون<br />
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون<br />
خَسّه خَسّه پا می‌کشید<br />
تا به لبِ دریا رسید.<br />
از همه چی وامونده بود<br />
فقط‌م یه دریا مونده بود.</p>
<p>« ببین، دریای لَم‌لَم<br />
فدای هیکلت شَم<br />
نمی‌شه عِزتت کم<br />
از اون لبِ درازوت<br />
درازتر از دو بازوت<br />
یه چیزی خِیرِ ما کُن<br />
حسرتِ ما دوا کُن:<br />
لبی بِده اَمونت<br />
دعا کنیم به جونت.»</p>
<p>« دلت خوشِه حسین‌قلی<br />
سرِ پا نشسته چوتولی.<br />
فدای موی بورِت!<br />
کو عقلت کو شعورِت؟<br />
ضررای کارو جَم بزن<br />
بساطِ ما رو هم نزن!<br />
مَچِّده و مناره‌ش<br />
یه دریاس و کناره‌ش.<br />
لبِشو بدم، کو ساحلش؟<br />
کو جیگَرَکی‌ش کو جاهلش؟<br />
کو سایبونش کو مشتریش؟<br />
کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟<br />
کو نازفروش و نازخرِش؟<br />
کو عشوه‌یی‌ش کو چِش‌چَرِش؟»<br />
□<br />
حسین‌قلی، حسرت به دل<br />
یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل<br />
دَساش از پاهاش درازتَرَک<br />
برگشت خونه‌ش به حالِ سگ.<br />
دید سرِ کوچه راه‌به‌راه<br />
باغچه و حوض و بوم و چاه<br />
هِرتِه‌زَنون ریسه می‌رن<br />
می‌خونن و بشکن می‌زنن:</p>
<p>« آی خنده خنده خنده<br />
رسیدی به عرضِ بنده؟<br />
دشت و هامونو دیدی؟<br />
زمین و زَمونو دیدی؟<br />
انارِ گُلگون می‌خندید؟<br />
پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟<br />
خنده زدن لب نمی‌خواد<br />
داریه و دُمبَک نمی‌خواد:<br />
یه دل می‌خواد که شاد باشه<br />
از بندِ غم آزاد باشه<br />
یه بُر عروسِ غصه رُ<br />
به تَئنایی دوماد باشه!<br />
حسین‌قلی!<br />
حسین‌قلی!<br />
حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»</p>
<p>تابستانِ ۱۳۳۸</p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : شعرگردی |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/06/shamlou/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/06/shamlou/#comments" target=_blank>2 نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/06/shamlou/&title=قصه ی &#8221; حسینقلی، مردی که لب نداشت&#8221; / احمد شاملو" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/06/shamlou/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
<enclosure url="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/09/hosein-gholi.ahmad-shamloo.mp3" length="6963200" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>هرکلیک یک غذای رایگان برای فقرا</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/05/help_poverty/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/05/help_poverty/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Aug 2011 05:16:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیریه]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان ملل]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[فقر]]></category>
		<category><![CDATA[کمک کردن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=587</guid>
		<description><![CDATA[مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.<br />
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟<br />
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این  صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود  اکسیژن خواهند مرد.<br />
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود  دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟<br />
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: برای این یکی اوضاع فرق کرد.&#8221;</p>
<p dir="RTL"><img class="aligncenter" src="http://cdn.thehungersite.com/charityusa_vitalstream_com/ctg/p3/ad/en/2011-08/458x230shipping_110805135111.jpg" alt="" width="458" height="230" /></p>
<p><span style="color: #333333;"><strong>سازمان ملل حرکت جدیدی را برای کمک به کودکان فقیر و گرسنه جهان شروع</strong><strong> </strong><strong>کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک</strong><strong>  </strong><strong>کودک گرسنه در جهان غذای رایگان می‌رسد</strong><strong>.</strong><strong>در این برنامه ، <a href="http://www.thehungersite.com" target="_blank"><span style="color: #ff0000;">کاربران با مراجعه به سایت اینترنتی</span></a></strong><span style="color: #ff0000;"><strong><a href="http://www.thehungersite.com" target="_blank">(<span style="color: #ff0000;">+</span>) </a> </strong></span><strong>بر روی دکمه زرد رنگ بالای صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر</strong><strong> </strong><strong>کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان را برای کودکان تقبل</strong><strong> </strong><strong>می کنند</strong></span><strong></strong></p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : خیریه |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/05/help_poverty/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/05/help_poverty/#comments" target=_blank>2 نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/05/help_poverty/&title=هرکلیک یک غذای رایگان برای فقرا" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/05/help_poverty/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بخشش</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/05/bakhshesh/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/05/bakhshesh/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Aug 2011 13:25:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[بخشش]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مارتین لوتر کینگ]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی فیلم کنعان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=566</guid>
		<description><![CDATA[تاریکی نمی تواند بر تاریکی غلبه کند. تنها روشنی می تواند آن را انجام دهد، نفرت، نمی تواند بر نفرت غلبه کند، تنها عشق می تواند آن را انجام دهد&#8230; . بخشش عملی یکباره نیست، بخشش روشی است برای زندگی. مارتین لوتر کینگ [فایل صوتی : برای گوش دادن ، پست کامل را ببینید] حاشیه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/08/tumblr_lonf0w1YdR1qac6sjo1_500.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-567" title="zendegi" src="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/08/tumblr_lonf0w1YdR1qac6sjo1_500-300x298.jpg" alt="" width="300" height="298" /></a></p>
<p>تاریکی نمی تواند بر تاریکی غلبه کند. تنها روشنی می تواند آن را انجام دهد، نفرت، نمی تواند بر نفرت غلبه کند، تنها عشق می تواند آن را انجام دهد&#8230; .<br />
بخشش عملی یکباره نیست، بخشش روشی است برای زندگی.</p>
<p>مارتین لوتر کینگ</p>
<p>[فایل صوتی : برای گوش دادن ، پست کامل را ببینید]</p>
<p>حاشیه بر متن:&#8230;<br />
قسمتی از موسیقی فیلم کنعان (<a href="http://www.hermesrecords.com/Fa/Catalogue/Canaan">+</a>)</p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : روزمره |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/05/bakhshesh/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/05/bakhshesh/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/05/bakhshesh/&title=بخشش" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/05/bakhshesh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/08/Kanan.mp3" length="2176586" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر / احمدشاملو</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/05/shamlou1/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/05/shamlou1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Jul 2011 07:15:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعرگردی]]></category>
		<category><![CDATA[احمد شاملو]]></category>
		<category><![CDATA[رادیو پیام]]></category>
		<category><![CDATA[رشید کاکاوند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=555</guid>
		<description><![CDATA[شعر خوانی و تحلیل شعر احمد شاملو از زبان رشید کاکاوند ( مجری رادیو پیام) [فایل صوتی : برای گوش دادن ، پست کامل را ببینید] دوم مرداد ۱۳۷۹ بامداد شعر ایران در  سن هفتاد و پنج سالگی درگذشت. یادش گرامی باد بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر ساحل شب چه دوره، آبش سیاه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شعر خوانی و تحلیل شعر <a href="http://www.shamlou.org/" target="_blank">احمد شاملو </a>از زبان <a href="http://khanejavan.ir/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=52:1388-08-27-12-33-27&amp;catid=3:1388-08-27-11-10-38&amp;Itemid=72">رشید کاکاوند</a> ( مجری رادیو پیام)</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/07/RadioPayam-13890429-Shamlu-Kakavand.mp3">[فایل صوتی : برای گوش دادن ، پست کامل را ببینید]</a></p>
<p><a href="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/07/ahmad-shamloo-29-29.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-560" title="ahmad-shamloo-29-29" src="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/07/ahmad-shamloo-29-29-300x204.jpg" alt="" width="300" height="204" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><strong>دوم مرداد ۱۳۷۹ بامداد شعر ایران در  سن هفتاد و پنج سالگی درگذشت. یادش گرامی باد</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><br />
</strong></p>
<p>بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر<br />
ساحل شب چه دوره، آبش سیاه و شوره<br />
<strong>آی خدا کشتی بفرست، آتیش بهشتی بفرست </strong><br />
جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو<br />
چراغ زهره سرده، تو سیاها می‌گرده<br />
ا<strong>ی خدا روشنش کن،فانوس راه منش کن </strong><br />
گم شده راه بندر، بارون میاد جرجر<br />
بارون میاد جرجر، رو گنبد و رو منبر<br />
لک‌لک پیر خسه، بالای منار نشسه<br />
لک‌لک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی<br />
تو این هوای تاریک، دالون تنگ و باریک<br />
وقتی که می‌پریدی، تو زهره رو ندیدی؟<br />
عجب بلایی بچه، از کجا می‌یایی بچه<br />
نمی‌بینی خوابه جوجه‌م، حالش خرابه جوجه‌م<br />
از بس که خورده غوره، تب داره مثل کوره<br />
تو این بارون شرشر، هوا سیا زمین تر<br />
تو ابر پاره‌پاره، زهره چی کار داره<br />
زهره خانم خوابیده، هیچ کی اونو ندیده<br />
بارون میاد جرجر، رو پشت‌بو‌م هاجر<br />
هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره<br />
هاجرک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی<br />
وقتی حنا می‌ذاشتی، ابرواتو ور ‌می‌داشتی<br />
زلفاتو وا می‌کردی، خالتو سیا می‌کردی<br />
زهره نیومد تماشا، نکن اگه دیدی حاشا<br />
حوصله داری بچه، مگه تو بی‌کاری بچه<br />
دومادو الان می‌یارن، پرده رو ور می‌دارن<br />
دستمو می‌دن به دستش، باید دارا رو بستش<br />
نمی‌بینی کار دارم من، دل بی‌قرار دارم من<br />
تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون<br />
که شب سحر نمی‌شه، زهره به در نمی‌شه<br />
بارون می‌یاد جرجر، رو خونه‌های بی در<br />
چهار تا مرد بیدار، نشسه تنگ دیفار<br />
دیفار کنده‌کاری،نه فرش و نه بخاری<br />
مردا سلام علیکم! زهره خانم شده گم<br />
نه لک‌لک اونو دیده، نه هاجر ور پریده،<br />
اگه دیگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!<br />
بارون ریشه ریشه، شب دیگه صب نمی‌شه<br />
بچه خسه مونده، چیزی به صب نمونده<br />
<strong>غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه </strong><br />
زهره‌ی تابون این‌جاس، تو گره مشت مرداس<br />
<strong>وقتی که مردا پاشن، ابرا زِ‌هم می‌پاشن </strong><br />
خروس سحر می‌خونه، خورشید خانوم می‌دونه<br />
که وقت شب گذشته، موقع کار و کشته<br />
خورشید بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا<br />
بارون می‌یادجرجر، رو گنبد و رو منبر<br />
رو پشت بو‌م هاجر، روی خونه‌های بی‌در…<br />
ساحل شب چه دوره، آبش سیا و شوره<br />
جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو<br />
خروسک قندی قندی، چرا نوکتو می‌بندی<br />
آفتابو روشنش کن، فانوس راه منش کن<br />
<strong>گم شده راه بندر، بارون می‌یاد جرجر</strong></p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : شعرگردی |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/05/shamlou1/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/05/shamlou1/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/05/shamlou1/&title=بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر / احمدشاملو" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/05/shamlou1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://rasmerozegar.com/uploads/2011/07/RadioPayam-13890429-Shamlu-Kakavand.mp3" length="2405241" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>مملکت انشالله / ماشاالله &#8230;.اینجا ایران است</title>
		<link>http://rasmerozegar.com/1390/04/iran/</link>
		<comments>http://rasmerozegar.com/1390/04/iran/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 15:35:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی علاقبند</dc:creator>
				<category><![CDATA[مینی‌مال سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rasmerozegar.com/?p=553</guid>
		<description><![CDATA[انشالله درست میشه / انشالله خیر است. این دیالوگی‌ست که هر روز از مردم میشنویم و گاها ناخودآگاه خودمان هم تکرارش می‌کنیم . ولی با این &#8220;انشالله&#8221; گفتن‌ها هیچ اتفاقی رخ نداده. وضع همان بوده که بوده . این واژه نمایی از جامعه ضعیفی است که هیچ برنامه و آینده‌ی روشنی ندارد و دست به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انشالله درست میشه / انشالله خیر است.</p>
<p>این دیالوگی‌ست که هر روز از مردم میشنویم و گاها ناخودآگاه خودمان هم تکرارش می‌کنیم . ولی با این &#8220;انشالله&#8221; گفتن‌ها هیچ اتفاقی رخ نداده. وضع همان بوده که بوده . این واژه نمایی از جامعه ضعیفی است که هیچ برنامه و آینده‌ی روشنی ندارد و دست به دامن قضا و قدر می‌شود.</p>
<hr />
<p><small>© مهدی علاقبند در <a href="http://rasmerozegar.com" target=_blank>رسم روزگار</a>, 2011 |
دسته بندی : مینی‌مال سیاسی |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/04/iran/" target=_blank>لینک ثابت</a> |
<a href="http://rasmerozegar.com/1390/04/iran/#comments" target=_blank>بدون نظر</a> |
<a href="http://del.icio.us/post?url=http://rasmerozegar.com/1390/04/iran/&title=مملکت انشالله / ماشاالله &#8230;.اینجا ایران است" target=_blank>افزودن به خوشمزه</a>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rasmerozegar.com/1390/04/iran/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

