راز بیماری سیاسی هاشمی رفسنجانی


یک خبرنگار عرب به هاشمی رفسنجانی گفت: در محافل عربی مطرح است که شما در عین اینکه  با ریه‌ اصلاح‌طلبانه تنفس می‌کنید، ولی قلبی محافظه‌کار دارید (+)

اگه اشتباه نکنم بر اساس تاریخ نشر این مطلب در سایت گل آقا اگر ده سال عقب برگردیم؛ سال ۷۸ می‌شود. حال می‌توان براساس این گویه  هاشمی را تحلیل کرد.

به نظر من خبرنگار عرب هم بی‌راه نگفته . یکی از دلایل باخت سیاسی هاشمی همین بیماری صعب العلاج‌ش بوده است

الهگان امید شهر


بیلبوردها از راز دلتنگی‌ها آگاهند، از راز خیالات و آرزوها. خوب می‌دانند که ما خسته‌ایم و نیازمند آرامش و سفر. نیک می‌دانند که ما تنهاییم و خواستار هیجان و لذت. آنان آگاهند که زندگی منتظر نمی‌ماند. بیلبوردها الهگان امیدند، سراسر شب را بیدار می‌مانند تا پیام خود را به شهروندان برسانند.( این ویژی یک الهه متعهد است).

آنها، با بال‌های صلب و پرنور منطقه وسیعی را پوشش می‌دهند. پیام‌شان همیشه فرح بخش و رهایی بخش است. آنان خدمات پس از فروش را فراموش نمی‌کنند. نگهبان شهروند و شعر شهروند:
بیا گپ بزنیم ( شعار تبلیغ شرکت نوکیا)
هیچ‌کس تنها نیست (شعار تبلیغ همراه اول)
راه تو را می‌خواند (شعار تبلیغ  ایران خودرو)
از تهران تا پاریس راهی نیست (شعار تبلیغ رستوران پاریس)
چرا پاریس (شعار تبلیغ رستوران پاریس)
چون مهم هستید‍.! (شعار تبلیغ چرم مشهد)
هوای شما را داریم (شعار تبلیغ کولر گازی)
در دورترین نقاط نیز همراهتان خواهیم بود (شعار تبلیغ صرافی گاندی)
زندگی کنید….. (شعار تبلیغ لوازم خانوگی زانوسی)
هیجان بدون مرز (شعار تبلیغ تلویزیون ال جی)
بدون قید و شرط (شعار تبلیغ شرکت پخش لپ تاپ)
زندگی منتظر نمی ماند (شعار تبلیغ شامپوی sunsilk)

پی‌نوشت:…..

مطلب بالا برگرفته از نشریه حرفه هنرمند، صفحه ۳۶

در ضمن، سی و ششمین شماره (ویژه نوروز ۹۰) فصلنامه حرفه « ویژه‌نامه تجربه تهران » است. در معرفی این شماره آمده است:«ظاهرا گمان می‌کنید در تهران زندگی کرده‌اید، تهران را دیده‌اید، در تهران وول خورده‌اید، آن را می‌شناسید… حالا ما برای شما یک پیشنهاد ویژه داریم: تهران را بخوانید!»

نبرد روزهای سخت


در نبرد بین انسان‌های سخت و روزهای سخت این انسان‌های سخت هستند که باقی می مانند نه روزهای سخت


اما تو خود آنجا نبودی


دست‌ها مال تو بودند
بازوها مال تو بودند
اما تو خود آنجا نبودی

چشم‌ها مال تو بودند
اما بسته بودند و پلک نمی‌زدند

خورشید دورتاب آنجا بود
ماه غلتان بر شانه‌های سپیده تپه، آنجا بود
باد، آبگیر بردفورد آنجا بود
نور سبز رنگ زمستان آنجا بود
دهان تو آنجا بود
اما تو خود آنجا نبودی

هرکه سخن می‌گفت
کلامش را پاسخی نبود
ابرها فرولغزیدند
و خانه‌های آب کناران را، در خود فروبردند
و آب خاموش بود
مرغ‌های دریایی خیره مانده بودند
دردی در کار نبود
رفته بود
رازی در کار نبود
حرفی در کار نبود

سایه، خاکسترش را می پراکند
نعش تو بود
اما تو خود آنجا نبودی

هوا روی پوست نعش می لرزید
تاریکی درون چشم‌های نعش می‌لرزید
اما تو خود آنجا نبودی

شناسنامه شعر
اسم شاعر را نمیدانم
از آلبوم  میهمانی طولانی غمناک
میهمانی طولانی غم‌ناک – با صدای احمدرضا احمدی ( بشنوید)
با صدای احمدرضا احمدی

جامعه شناسی خودمانی‌ به روایت مرحوم حاتمی


به نظر من اکثر کارهای مرحوم علی حاتمی به نوعی جامعه شناسی خودمانی‌ست. وی با زبان سینما و تئاتر تصویری واقعی از جامعه ایران، زمان خودش نشان می‌دهد
نمونه‌ی از این نگاه اجتماعی مرحوم حاتمی را می‌توان در مصاحبه روزنامه شرق با سعید نیک‌پور (رفیق و هم‌کلاسی مرحوم حاتمی) خواند: « سینمای دنیا قوانین و آداب و درس و کتابتی دارد؛ قواعد و اصولی که دانشجو در دانشکده می‌آموزد. علی حاتمی هیچ اصولی را در کار فیلمسازی رعایت نکرد اما به کار کلاسیک در سینما اعتقاد داشت یعنی اصول را می‌دانست، اما فیلم خودش را می‌ساخت و از نگاه خودش پلان‌ها را می‌دید. یک بار که بر روی پشت بام مسجد سپهسالار بودیم و حاتمی داشت فیلم سلطان صاحبقران را آنجا فیلمبرداری می‌کرد، یکهو به من گفت از اینجا سرچشمه را نگاه کن. من نگاهی انداختم و بعد حاتمی با دست‌هایش‌ یک کادر درست کرد و گفت حالا از این کادر سرچشمه را ببین. به اندازه دو دقیقه دستش را نگه داشت و بعد گفت: در این مدتی که من این کادر را نگه داشته بودم، ‌ سرچشمه چقدر تغییر کرد؟ گفتم: خب دو نفر بلند شدند و نشستند، یک گاری هم رد شد. گفت: این یک پلان از زندگی ما ایرانی‌هاست. من فیلم را این جوری دوست دارم. می‌خواهم کارم عین واقعیت باشد. زندگی ما حرکتی ندارد، من نمی‌دانم چرا این فیلم‌هایی که می‌سازند اینقدر تحرک دارد؟ حاتمی آن روز داشت درباره ریتم با من حرف می‌زد و می‌خواست بگوید ریتم همین چیزی است که داری می‌بینی. ما باید ریتم را از زندگی مردم بگیریم نه از فیلم‌های امریکایی. حاتمی ایده را از خود زندگی می‌گرفت اما مثل خودش و بر اساس نگاه خودش می‌ساخت».

درباره فیلم the Reader


خواننده( the Reader ) به کارگردانی Stephen Daldry و نویسندگی David Hare می‌باشد که بر اساس رمان Bernhard Schlink نوشته شده است. داستان فیلم حول محور تفاوت دو نسل آلمان قبل و بعد از جنگ جهانی دوم است. فیلمی جدی با نگاهی به گذشته، جنگ جهانی دوم و مشکلاتی که خود آلمان بعد از جنگ با آن دست و پنجه نرم کرد . کتاب Bernhard Schlink رمانی زیبا و مستقل و یکپارچه است. داستان عشق دو نسل (پسری نوجوان و بانوی جا افتاده). علاقه یک پسر نوجوان Michael Berg به یک خانم میانسال Hanna Schmitz که تاثیری ژرف در آینده پسر ایجاد می‌کند و در میانه فیلم گذشته تاریک این زن به عنوان زندان‌بان در اردوگاههای آشویتس هویدا می‌شود .

داستان جالبی است تصور کنید الهه زندگی‌تان فردی باشد که در جامعه مورد سرزنش و نفرین باشد و شما از آن بی خبر باشید و در آینده و بطور ناگهانی و در زمانی که او را گم کرده‌اید به عنوان متهم ردیف اول در یک دادگاه جنجالی او را ببینید. درگیری‌های درونی که در شما شعله‌ور می‌شود را در خود تصور کنید، و حال فرض کنید این مسئله با  قضیه هلوکاست و نازی‌ها گره خورده باشد، و همه آدم‌های قهرمان دوران جنگ و خادمان دولت فاشیستی هیتلر اکنون پس از مغلوبه شدن در جنگ جهانی دوم، جزو آدم‌های مغضوب شده جامعه آلمان محسوب می‌شوند. و این آتش نفرین‌ها دامن الهه شما را گرفته باشد. حال جایگاه خودتان را تصور کنید.

فیلم به دنبال جواب سوالاتی که درباره قضایای هلوکاست و نازی‌ها و غیره مطرح می‌کند نیست. بلکه یک فیلم رمانس است. و مسائل حاشیه‌ایی جالبی دارد. در سکانسی از دادگاه یکی از شهود و افرادی که توانسته بود از اردوگاه‌های وحشتناک هیتلری فرار کند می‌گوید که زندان‌بانش هانا اشمیتز  افرادی را به عنوان طعمه انتخاب می‌کرد که ضعیف باشند و برایش کتاب بخوانند این مهم‌ترین خواسته زندان‌بان اردوگاه بود. و قسمت فاجعه داستان این بود که این افراد طعمه مرگ بودند. از آن طرف اشمیتز همین خواسته‌‌ کتاب خواندن را از پسرک جوان که عاشق او بود داشت، اما اشمیتز اگر زندگی خیلی‌ها را نابود کرد اما سرنوشت پسر جوان را تغییر داد و این عشق به پسرک نیروی زندگی کردن و رشد بخشید. در قسمت انتهایی داستان زمانی که  خبر عفو اشمیتز صادر می شود و پسر نوجوان فیلم که حالا مردی میانسال شده و می خواهد برای معشوقه‌اش زندگی اجتماعی فرهنگی را آماده کند، الهه‌ش خودکشی می‌کند. رئیس زندان می‌گوید اشمیتز از جامعه و دنیای امروزی واهمه داشت.

فیلم را ببینید و سعی کنید به نکات هر چند کم ولی پر معنای آن بیندیشید .

—- حاشیه بر متن——–
آنونس فیلم (+)

عضو خوراک مطالب شوید